تبليغاتX
آفتاب پنهانی s
 

آفتاب پنهانی

دردودل منتظران آقا امام زمان(عج)



اَللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً


فرازی از زندگی نامه دلسوخته عشق(روحش شاد)

زندگینامه آیت الله میرزا جواد آقا ملكی تبریزی

روزهای زندگانی انسان، ایّام هجرت او از «عالم قدس» است تا در كلاس تربیت و خودسازی شركت كند و در مدرسه‌ آفرینش حضور یابد و پس از چندی به ابدیت رجعت كرده، در دیار قرب قرار گیرد.

از طلوع خورشید حیات تاكنون چهره‎هایی تابناك،‌ این كلاس را با بهترین امتیاز پشت سر گذاشته و با دستیابی به قلّه‌ قدس و معرفت،‌ «مقام آدمیّت» را كسب كرده‎اند.

عارف فرزانه و عالم وارسته، «حاج میرزا جواد آقا ملكی تبریزی» از جمله انسانهای هوشمندی بود كه سرمایه‌ عمر خویش را با خدای خود سودا نمود و بر لحظه لحظه‌ آن دیده بصیرت‎آمیز و ژرف‎نگر گشود. مدّتی به «تحصیل» پرداخت و زمانی «تدریس» را پیشه‌ خود ساخت و عمری را به «تهذیب» خود و دیگران گذراند. و سرانجام با نفس مسیحایی خویش «روح الله» پرورید و «چلچراغ هدایت و رستگاری» در شبستان حوزه آویخت.

اینك نسیم لطف الهی، فرصتی بهار گونه برایمان پدید آورده است. با هم گذری شتابان و سیری سریع بر زندگانی آن فرهیخته‌ والا گوهر می‎نماییم تا از آبشار معرفت وی، زلال اندیشه و جرعه‎های ناب از آن خود سازیم.


میلاد میرزا جواد آقا

خورشید قرن سیزدهم هجری رو به افول بود كه تبریز لبریز از شادی و سرور شد، «لطف» الهی پسری زیبا به خاندان «حاج میرزا شفیع» داد كه «جواد»ش نام نهادند. گلخنده‎های شادی و شور بر چهره‌ اهل خانه نشسته بود و همگان بوسه‌ سپاس به درگاه الهی می‎زدند. پدر طفل به پاس این نعمت،‌ چندین روز مردم شهر را از «سفره نعمت» خود بهره‎مند ساخت.

«جواد» در دامان مادری مهربان و پدری صالح مراحل رشد و ترقی را پیمود و سالهای كودكی هر یك، دفتری نو بر دیدگان وی می‎گشود.


شیرین جرعه‎های معرفت

پای همّت به مدرسه نهاد و با كمال ادب و فروتنی زانوی تعلّم در مقابل استاد بر زمین زد. صرف، نحو،‌ منطق، معانی بیان و دروس مقدّماتی دیگر را در تبریز فرا گرفت و پس از مدّتی «سطح» را به پایان رساند. روشنی باران نور در سرزمین وجودش وی را راهی دیار یار ساخت و به سوی نجف اشرف هدایت نمود.

بسان عبدی ذلیل و مریدی فقیر،‌ پای ارادت بر صحن مولای خود نهاد و با قدمهای همراه با محبّت خویش به سوی «ضریح ولایت» شتافت و از آن حضرت استمداد «تحصیل و تهذیب» نمود.

چندی از ورود او به نجف اشرف نگذشته بود كه عشق ولایت كاری كارستان كرد و شعله‎های هدایت یكی پس از دیگری رخ نشان داد.

دست تقدیر پای او را به درس محدّث محقق،‌ میرزا حسین نوری كشاند و اندیشه باشكوه وی را از انبوه دانش و بینش، فقیه وارسته آیه الله حاج آقا رضا همدانی بارورتر ساخت.

ثمر آفرینی خوشه‎های فكر و اندیشه‌ میرزا جواد آقا با حضور در درس آخوند ملا محمد كاظم خراسانی چشمگیرتر شد و تابناكی چهره‌ وجود او با آشنایی با آخوند ملاحسینقلی همدانی افزون گردید؛ هم او كه بسان اكسیری، میرزا جواد آقا از ملك به ملكوت رسانید، كسی كه نسیم نگاهش غبار رذایل را از صفحه‌ جان انسانها می‎شست و تأثیری ژرف در كلامش دیده می‎شد.


چلچراغ بیداری

سالهای هجرت و روزهای تشرّف در نجف با انبوه بركات همراه بود و تلاش بسیار در راه تحصیل و تهذیب رهاوردهای مباركی در پی داشت. تا اینكه میرزا جواد آقا در سال 1321 قمری) 1270ش) آهنگ رجعت به ایران كرد و به زادگاهش تبریز وارد شد.[1]

جاذبه معنوی او روشن ضمیران پاك را بسان پروانه‎هایی عاشق گرداگردش به پرواز درآورد و از محضر پر فیض وی آنان را سیراب ساخت.

دانش‎پژوهان از بارش دانش وی بهره می‎بردند و مردم نیز با قلبی مطمئن و روحی پرشور اطراف او حلقه می‎زدند. در این سالها بود كه واقعه مشروطه پدید آمد و ارتش روسیه بخشی از آذربایجان را اشغال كرد، مردم بی‎پناه آن خطه به خاك و خون كشیده شدند و شهر تبریز محاصره گردید. راهی غیر از ترك دیار باقی نماند. از این رو حاج میرزا جواد آقا به دور از چشم متجاوزان رو به سوی تهران گذارد و از آنجا به زیارت حضرت عبدالعظیم علیه السلام شتافت. سپس به قم مهاجرت كرد و این شهر را وطن دوم خویش قرار داد.[2]

ارمغان ارزشمند دوران تحصیل و تدریس حاج میرزا جواد آقا، ژرف‎نگری و اندیشمندی بسیار نسبت به اوضاع جهان بود. وی صاحب سیرتی سیاسی شده بود و هماره حوادث را با دیده بصیرت و بینش می‎نگریست. حكومت زمان خود را مردود می‎دانست و صاحب منصبان را افرادی ناپاك و غاصب می‎شمرد. هیچ گاه روی خوش به آنان نشان نمی‎داد و با زبان دعا، ناخرسندی خویش را نسبت به اوضاع ابراز می‎نمود.

افرادی كه برای مشورت به حضورش می‎شتافتند از قبول كارهای دولتی منصرف می‎ساخت و سردمداران حكومت را همچون ستمگران بنی امیّه و بنی عباس قلمداد می‎كرد.[3]


تدریس و تهذیب در قم

سال 1329 ق. قم پذیرای وجود حاج میرزا جواد آقا شد. در آن ایّام این شهر از حداقل امكانات محروم بود، جمعیتی اندك داشت و هنوز حوزه علمیّه مقدّس و پربركتشان تأسیس نشده بود.

این عارف فرزانه اندكی پس از ورود، به درخواست برخی از افراد پارسا، جلسات درس و محافل اخلاق برپا كرد.

درس «فقه» كه متن آن مفاتیح فیض كاشانی بود و در پی آن درس «اخلاق و عرفان» برای عموم مردم كه در مدرسه فیضیه تشكیل می‎شد. درس دیگری برای بعضی از خواص در منزل حاج میرزا برقرار می‎شد كه اخلاق و عرفان موضوع آن بود. علاوه بر این، نماز جماعت در مسجد بالاسر حرم مطهر حضرت معصومه علیهاالسلام نیز از سوی ایشان اقامه می‎گردید؛ كه امام خمینی و آیه الله بهاء‌الدینی از جمله افرادی بودند كه در نماز حاج میرزا جواد آقا شركت می‎كردند.

تابناكی سالهای حضور این شخصیت علمی عرفانی، زمینه‎ساز هجرت بسیاری از علما و بزرگان به سوی این خطه گردید. در آن ایّام عوام و خواص از سرو سبز وجود ایشان بهره‎های وافر می‎بردند و منزل وی دارالشفای روان مردم زجر دیده و مصیبت زده بود. لطافت سخنان این فرزانه سخت كوش در مناسبتهای مختلف، امواج مردم را لبریز از شادی و نشاط در ایّام عید و سرور معصومین علیهم السلام می‎نمود و جرعه‎های معرفت بسیاری در ایّام رحلت و عزا در كام وجود آنان سرازیر می‎كرد.

گویا تقدیر چنین بود كه پاكی و قداست در حوزه علمیّه قم به دست چنین وارسته‎ای پاك، پی‎ریزی شود تا دهه‎ای بعد، پای همّت و تلاش به وسیله حاج شیخ عبدالكریم حائری به میان گذارده شده و حوزه علمیّه قم، قامت سبز خود را برافرازد.

آنان كه با حالات ملكوتی و عبادی این فرزانه عارف آشنا بودند ایشان را از بكّائون* می‎شمردند. عبدی صالح كه سه ماه رجب، شعبان و رمضان را پی در پی روزه می‎گرفت و در قنوت نمازهای نافله این بیت حافظ را مكرر می‎خواند:

ما را ز جام باده‌ی گلگون خراب كن                    زان پیشتر كه عالم فانی شود خراب[4]


شاگردان درس اخلاق

حوزه درس حاج میرزا جواد آقا، سرچشمه نوری بود كه حسینیه دلهای شیفتگان را، روشن و آفتابی می‎نمود. پلكان ملكوت برای ره‎پویان وارستگی محسوب می‎شد. تأثیر كلام ژرف آن استاد خود ساخته، بذر صلاح و اصلاح در گستره دلها می‎افشاند؛ به طوری كه هر یك از شاگردان، خود پرچمدار صلاح و سداد شدند و جمع بسیاری را به سر منزل مقصود رهنمون ساختند.

برخی از شاگردان مرحوم ملكی (ره) عبارتند از:

1- امام خمینی - قدس سره الشریف -

نفس مسیحایی حاج میرزا جواد آقا، صمیم جان خمینی عزیز را چنان تأثیر بخشید كه «روح الله» گردید و بیرق انقلابی سترگ را به دست خویش گرفت. از این رو امام راحل (ره) در كتاب «معراج السالكین»، چون سخن از عرفان می‎شود، استاد خود را «شیخ جلیل القدر» لقب داده و «عارف بالله» می‎خواند و علاقه مندان به تهذیب و وارستگی را به مطالعه كتابهای ایشان راهنمایی می‎نماید.[5]

و در كتاب «چهل حدیث»، بیدار دلان را به «رساله لقاء الله» آن برزگوار رهنمون می‎شود.[6]

آن فرزانه كبیر، در جای دیگر كه از قم و قبرستان شیخان سخن به میان می‎آید خطاب به استاد شهید مطهری می‎فرماید:

«در قبرستان قم یك مرد خوابیده است و او حاج میرزا جواد آقا تبریزی است.»[7]

2- حاج آقا حسین فاطمی قمی

دانشمندی الهی و پر مهر كه سالیان بسیار خوشه چین گستره دانش استاد خود بود و تدریس اخلاق و تربیت نقوس بسیاری را به عهده داشت.[8]

3- آخوند ملاعلی همدانی

عالم ربانی و فرزانه‎ای شایسته كه از همدان به قم هجرت كرد و طوبای وجود خود را با انبوه معارف الهی از حاج میرزا جواد آقا بركت بخشید و تأثیری جاودان در روح خود ایجاد كرد.[9]

4- حاج شیخ عباس تهرانی

5- سید محمود مدرّسی

6- حجت الاسلام سید محمود یزدی

7- محمود مجتهدی

8- شیخ اسماعیل بن حسین «تائب»

9- حاج میرزا عبدالله شالچی

| لینک ثابت | نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آذر 1387;ساعت 12:14;  توسط منتظر آقا; 
دیدار با امام زمان (عج) در عرفات
در سال 1372 هجری شمسی كه با عده‎ای از دوستان به حج تمتع مشرف شده بودیم، در روز یازدهم ذیحجه 1413 هجری قمری مطابق با 11/3/1372 هجری شمسی، مجلس روضه‎ای در چادر كاروان ما برگزار شد كه بسیار با معنویت بود. چند ماه پس از بازگشت از سفر حج یكی از دوستان كه راضی نیست نامش در كتاب آورده شود جریانی را كه در آن جلسه برایش اتفاق افتاده بود با مقدمه‎ای برایم چنین نقل نمود: قبل از مسافرت به مكه در حرم مطهر آقا علی بن موسی الرضا علیه السلام از درگاه خداوند طلب نمودم كه در این سفر عنایت امام زمان (عج) شامل حالم گردد. شنیده بودم كه عده‎ای از عاشقان آن حضرت در جریان سفر به مكه خدمت آن بزرگوار رسیده‎اند، لذا از ابتدای سفر به یاد امام زمان (عج) بودم. در مدینه منوره كه مدت یك هفته اقامت داشتیم، همواره دنبال حضرت می‎گشتم، در مسجدالنبی، در روضه منوره، كنار منبر، محراب، مأذنه، نزدیك ستون توبه، جایگاه اصحاب صفه، محراب تهجد پیامبر، كنار درب خانه حضرت زهرا علیهاالسلام و در بین سیل جمعیت، در قبرستان بقیع، كنار قبور خراب شده چهار امام مظلوم و غریب و در بین زائرین مدینه دنبال كسی می‎گشتم كه نشانی‎های او را داشته باشد. ایام توقف ما در مدینه سپری گشت و ما با چشم گریان و قلب سوزان از پیامبر اكرم، دخت گرامیش و ائمه بقیع با كوله‎باری از خاطره جدا شده و خداحافظی نمودیم. در مكه نیز در حین انجام اعمال عمره تمتع، در مطاف، پشت مقام حضرت ابراهیم (ع)، در زمزم، در سعی صفا و مروه، به یاد حضرت بودم. چند روز بین اعمال عمره تمتع و حج تمتع نیز در جای جای مسجدالحرام خاطره حضرت در ذهنم بود، گاهی اوقات به عاشقان دلسوخته امام زمان (عج) برخورد می‎نمودم كه به او متوسل شده و در هجران او می‎سوزند، گاهی نیز با خود زمزمه می‎كردم: از جهان دل به تو بستم به خدا مهدی جان طالب وصل تو هستم به خدا مهدی جان هر كجا یاد تو و ذكر تو و نام تو بود بی‎تامل بنشستـم به خـدا مهدی جــان اعمال حج تمتع شروع شد به صحرای عرفات رفتیم، شب عرفه گذشت، روز عرفه در جبل الرحمه، در بین چادرها و در بین دعای عرفه امام حسین علیه السلام به یاد آن یوسف گمگشته بودم، غروب روز عرفه پس از نماز مغرب و عشاء سرزمینی را كه مطمئن بودم حضرت در آنجا بین جمعیت بوده‎اند به طرف مشعرالحرام پشت سر نهادیم، روز دهم ذیحجه در منا اعمال روز عید قربان را انجام دادیم. هوا در سرزمین منا بسیار گرم و ما در زیر چادرها به سر می‎بردیم، عصرها به قدری هوا گرم بود كه امكان استراحت و خوابیدن نبود. عصر روز یازدهم همانطور كه مردها چند نفر در چادر دور هم جمع شده بودیم و از هر دری سخن می‎گفتیم و عده‎ای نیز در حال بیداری دراز كشیده بودند بدون این كه از قبل برنامه‎ریزی خاصی شده باشد روحانی كاروان شروع كرد به زمزمه كردن اشعاری در مورد امام زمان (عج). در نتیجه همگی نشسته و شروع به گوش كردن كردیم ناخودآگاه مجلسی برقرار شد و بعد هم مداح كاروان توسلی به حضرت نمود، حال خوشی در مجلس پیدا شده بود، سپس یكی از برادران اشعاری را خطاب به آن حضرت در رابطه با سفر حج خواند كه دو بیت آن چنین بود: ای حریم كعبه محرم بر طواف كوی تو من به گرد كعبه می‎گردم به یاد روی تو گرچه بر مُحرم بود بوئیدن گلها حرام زنده‎ام من ای گل زهرا ز فیض بوی تو و در ضمن خواندن اشعار خطاب به حضرت می‎گفت: آقا جان در این سرزمین خیمه‎ها و چادرها زیادند و ما نمی‎توانیم همه آنها را یك به یك بگردیم تا خیمه شما را پیدا نمائیم. اما شما می‎دانید خیمه و چادر كاروان ما كجاست، شما به ما عنایتی بفرمائید، شما به ما سر بزنید، همه افراد گریه می‎كردند و اشك می‎ریختند، بعد هم یكی از برادارن دیگر توسلی به حضرت ابوالفضل العباس علیه السلام پیدا نمود و گفت: آقا شما به روضه عمویتان خیلی علاقه دارید و خودتان سفارش به خواندن این روضه كرده‎اید، همینطور كه ایشان روضه می‎خواند و همگی با حال منقلب اشك می‎ریختند و من هم گریه می‎كردم، سرم را بلند كردم دیدم آقایی با لباس سفید عربی و به هیئت عرب‎ها در داخل چادر جلو در روی دو زانو بطور سرپا نشسته‎اند، روی سر ایشان دستمالی بود كه آن هم سفید رنگ بود و طوری قرار گرفته بود كه قسمت زیادی از پیشانی ایشان را هم پوشانده بود. من در چادر، جایی نشسته بودم كه تنها سمت چپ صورت و محاسن ایشان را می‎دیدم كه حالت گندمگون داشت چند ثانیه‎ای ایشان را نگاه كردم، آقایی بودند تنومند و با وقار كه شاید حدود چهل و چند ساله به نظر می‎رسید. سپس جلو در چادر را نگاه كردم دیدم دو نفر جوان كه سن آنها تقریباً زیر بیست سال بود با لباس سفید بلند عربی درست جلو قسمت ورودی چادر ایستاده‎اند و حدود یكی دو متر پشت سر آقا بودند. در آن لحظه چنین تصور نمودم كه اینها عرب‎هایی هستند كه از جلو چادر ما عبور می‎كرده‎اند صدای روضه را شنیده لذا داخل چادر آمده‎اند تا به روضه گوش دهند. مجدداً سرم را پائین انداخته و اشك می‎ریختم دقیقاً نمی‎دانم چقدر طول كشید ولی مطمئن هستم كه مدت زیادی نگذشت مجدداً سرم را بلند كردم دیدم از آقا و جوان‎ها خبری نیست ولی در آن زمان چنان تصرفی در ذهنم ایجاد شده بود كه تنها درباره آنها چنین فكر می‎كردم كه اینها عرب بوده و برای گوش كردن به روضه به مجلس آمده‎اند. حتی پس از پایان این مجلس بسیار با معنویت اصلاً در ذهنم خطور نكرد كه در این مورد با دیگر اعضا كاروان صحبتی نمایم، روز بعد شنیدم كه یكی دو نفر از افراد كاروان راجع به آقایی كه به مجلس آمده بودند صحبت می‎كردند، از آنها پرسیدم شما چگونگی آمدن و رفتن آن آقا را متوجه شدید، گفتند: نه ما فقط دیده‎ایم ایشان جلو در چادر نشسته‎اند. آن وقت به خود آمدم و كمی در مورد جریانی كه اتفاق افتاده بود فكر كردم و به تصور خودم در مورد این واقعه تأمل نمودم. به خود گفتم اگر اینها عرب بودند چگونه به روضه‎ای كه به زبان فارسی خوانده می‎شد گوش می‎دادند؟! چرا در زمانی كه همگی در عزای حضرت ابوالفضل علیه السلام گریه می‎كردند ایشان تشریف‌ آورده بودند؟! صدای روضه آنقدر بلند نبود كه به بیرون چادر برود تا كسی با شنیدن صدای روضه داخل شود!! چطور كسی دقیقاً متوجه چگونگی آمدن و رفتن آنها نشده بود!! چطور در اثر تصرفی كه در ذهن من ایجاد شده بود به این تصورم كه اینها عرب هستند و به روضه فارسی گوش می‎دهند شك نكرده‎ام!! همه این سئوالاتی كه اكنون در ذهنم ایجاد شده بود مرا امیدوار ساخت كه ایشان خود حضرت یعنی امام زمان (عج) بوده‎اند و تاسف خوردم كه چرا در همان لحظه حضرت را نشناختم. منبع: کتاب تشرف یافتگان
| لینک ثابت | نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آذر 1387;ساعت 12:45;  توسط منتظر آقا; 
به یاد شهید مصطفی ردانی پور(روحش شاد)

عروسی من = غلتیدن در خون خود

شهید مصطفی ردانی پور

شهید مصطفی ردائی پور

 

یک روز از فروردین 1337 گذشته بود که مصطفی مثل یک شکوفه بهاری، پلک هایش را چند بار به هم زد و به دنیا سلام کرد. خانه ی کوچکی داشتند، پدرش کارگر، مادرش قالی باف... درآمدشان ناچیز، ولی هر ماه جلسه ی روضه خوانی، توی همان چهار دیواری کوچک، به راه بود. مصطفی در شش سالگی، شاگرد مغازه ی کفاشی بود.

دوره، دوره ی خفقان و فساد بود. مصطفی تحمل نکرد و از هنرستان درآمد  بعد با مشورت یکی از علمای اصفهان، عزمش را برای تحصیل علوم دینی، جزم کرد. اول حوزه ی علمیه ی اصفهان و بعد مدرسه علمیه حقانی قم که فقط طلابی را می پذیرفت که از جهت اخلاقی و علمی نمونه بودند.

«عشق» توی دل بعضی ها یک جور دیگری ریشه می کند. آدم می ماند توی کار بعضی ها که این عشق ویژه را از کجا گیر آورده اند. نیرویی شگرف، همه وجود مصطفی را فرا گرفته بود. با کسی انگار وعده کرده بود که هر سه شنبه، زمستان و تابستان فرقی نمی کرد، پیاده به سمت جمکران راه می افتاد. مصطفی بی قراری عجیبی را در خاک وجودش کاشته بود.

حوالی انقلاب، فرمانده سپاه یاسوج بود. در جریان مبارزه با مواد مخدر، در موقعیتی که اشرار جاده را به روی او و یارانش بسته بودند، با شجاعت از ماشین بیرون پرید و عمامه اش را برداشت و فریاد زد: «چرا معطلید، بزنید، عمامه من کفن منه!»... دهان به دهان این حرف پیچیده بود.

هر وقت کارها را روبه راه می کرد و برمی گشت قم، دوباره یک اتفاق جدید می افتاد. حرکت های ضد انقلاب در کردستان و مناطق اطراف... زمزمه های شوم تجزیه طلبی... مصطفی دوباره ساکش را می بست و عازم کردستان می شد. بعضی وقت ها نمی دانست برود قم و درسش را بخواند یا کردستان بماند و کارها را سامان بدهد. امام خمینی جوابش را داد: «شما باید به کردستان بروید و کار کنید.»

جنگ که شروع شد، راهی جنوب شد. به همه روحیه می داد. سلاح به دوش، سخنرانی می کرد یا مراسم دعا برگزار می کرد. تجربه ی جنگ و شورش های کردستان هم به دردش می خورد. در چند عملیات با سمت فرمانده ی گردان فعالانه انجام وظیفه می کرد و چندین بار هم مجروح شده بود. در عملیات آزاد سازی خرمشهر، با دست شکسته حضور داشت. در عملیات «رمضان» شده بود فرمانده قرار گاه فتح سپاه.

فرمانده روحانی؟! ... بعضی از فرماندهان عالی رتبه که مصطفی را نمی شناختند و برای اولین او را در لباس روحانیت می دیدند که وارد جلسات نظامی می شود و به طرح و توجیه نقشه ها می پردازد، انگشت به دهان می ماندند.

با یک همسر شهید ازدواج کرد. دو تا کارت دعوت هم برای حضرت معصومه(س)، و حضرت زهرا(س) نوشته بود که آنها را داخل ضریح حضرت معصومه (س) انداخت. خدا خدا می کرد دعوتش را قبول کنند. روز عروسی اش رفت پشت بلندگو و با بغض در گلو گفت: «عروسی من روزی است که در خون خودم بغلتم.» سه روز بعد هم رفت جبهه. بدون سمت فرماندهی و به عنوان یک نیروی ساده و گمنام...

نهم مرداد 1362 بود. عملیات والفجر 2، تنها دو هفته بعد از مراسم جشن عروسی... منطقه ی حاجی عمران... روحش تردیدی در رفتن نداشت، جسمش هم تا ابد گمنام و مفقود ماند و هرگز پیدا نشد. «شهید مصطفی ردانی پور» همه عمر دلش برای خدا پر می زد  عاقبت خدا او را با خودش برد...

منبع:مجله امتداد

| لینک ثابت | نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آذر 1387;ساعت 12:1;  توسط منتظر آقا; 

| لینک ثابت | نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آذر 1387;ساعت 12:0;  توسط منتظر آقا;