اشاره:آنچه که می خوانید برگ هایی از دفتر خاطرات یک شهید شیمیایی است.که در 6 قسمت دنباله دار تقسیم شده است.
قسمت دوم...
برگه ی ششم: چند هفته ای است، که صالح، یک کبک را که بالش زخمی شده نگهداری می کند. وقتی به خط آمدیم، چون کسی در کرخه نماند، مجبور شد پرنده را با خود به خط مقدم بیاورد. بیشتر از چند متر نمی تواند بپرد ولی پاهای تیزی دارد.
بعدازظهر پریروز که خط از همیشه آرام تر بود، صالح رهایش کرده بود، هوایی بخورد. دیگر جَلد شده بود. وقتی مستقیم به سمت عراقی ها رفت، زیاد نگران نشدیم. عصر بود. غیر از چند نفر که نگهبانی می دادند، بقیه در حال استراحت بودند. صالح کنار من مقابل درِ سنگر دراز کشیده بود و چفیه اش را روی صورتش انداخته بود که ناگهان با پرت شدن چیزی روی سینه اش، همه از جا پریدیم. باور کردنی نبود کبک بیچاره در حالی که از چشم و دهانش ترشحات کف مانند خارج می شد، در دستان صالح جان داد. لحظاتی در حیرت گذشت تا با فریاد یکی از بچه ها که شاهد وضع پرنده بود، همه به خود آمدیم. بلافاصله از سنگر بیرون پرید و داد کشید: شیمیایی زدند! شیمیایی!

حدس او درست بود. پرنده ی بیچاره به محل اصابت بمب شیمیایی نزدیک تر بود و پیغام رسانی اش که با مرگش همراه بود، سبب شد یک گردان به موقع خبر شوند و ماسک ها را بزنند.
عامل تاول زای خردل زده بودند. به زودی محلش کشف شد و چاله ی بمب ها با خاک پوشانده شد و محدوده ی آلوده تعیین شد.
در این فکرم که زورمداران و اسلحه سازان منتظر نمی مانند تا سلاحی متعارف شود و سپس از آن استفاده کنند؟ آیا این که در عقبه ی خط در حال تردد یا کاری هستی و ناگهان یک توپ اتریشی بدون سوت یا هیچ نشانه ای کنارت منفجر می شود، غیرمتعارف نیست؟
صدام ملعون هم این وظیفه را به عهده گرفته است تا سلاح شیمیایی را متعارف کند! آیا این از مصادیق پیشرفت سلاح جنگ افروزان است؟ تا کسی نبیند، در نمی یابد چه تفاوتی میان سلاح شیمیایی و سلاح های متعارف وجود دارد.
برگه ی هفتم: همین امروز صبح به کانال پرورش ماهی رسیدیم. شلمچه از مناطق بسیار آلوده است. امروز برای سومین بار شیمیایی زدند. حالم به هم ریخته است. همراه بقیه به عقبه آمده ام. در بیمارستان با دیدن وضع بچه ها خجالت می کشم بگویم شیمیایی شده ام.
تاول هایی روی پشت یکی از بچه هاست که نیمی از پشت او را پوشانده. چشم عده ای نمی بیند و ترشحات ناجوری دارد. نفس ها بریده بریده است. حتی با اکسیژن به زحمت نفس می کشند، انگار ریه شان پر از آب است.
چشم بعضی دیگر سرخ شده و عصبی و به هم ریخته می لرزند. برخی آرام دراز کشیده اند. برخی نشسته اند و نمی توانند دراز بکشند. اوضاع وخیمی است.
کسی را ندیدم روحیه اش را باخته باشد، ولی وضعیت بلاتکلیفی است. اگر قرار باشد جنگ این طور پیش برود چه می شود، صدام از انواع و اقسام بمب های شیمیایی استفاده کند و ما سکوت کنیم و هیچ کس به داد ما نرسد؟
برگه ی هشتم: امروز از گردان مرخصی گرفتم و همراه برادرم که در لشکر مسئولیتی دارد به یک روستای مرزی دراستان کردستان رفتیم. متأسفانه تا آخر سفر هم نفهمیدم نام این روستای کوچک چیست؛ چون تمام مردم آن به شهادت رسیده اند. آن هم با گاز شیمیایی اعصاب. هنوزیک ماه از حمله شیمیایی صدام به حلبچه با گاز اعصاب نگذشته است و برخی صحنه ها که در فیلم ها و عکس ها از حلبچه دیده ام، برایم تداعی می شود.
گاز اعصاب بلافاصله پس از تأثیر بر انسان ها و حیوانات و مرگ آنی آن ها، در محیط تجزیه می شود و اثری در آب و خاک محیط به جا نمی گذارد. تنها با بررسی کیفیت مرگ افراد می توان نوع گاز را تشخیص داد.
در حلبچه، مردم هنگام فرار بر زمین افتاده و جان داده بودند و آثاری از زجر و درد در آن ها دیده نمی شود. اما مردم این روستای کوچک که با ده بمب مورد حمله قرار گرفته، پس از درد و زجر فراوانی به شهادت رسیده اند. چنگ زدن به موی خود، لباس یا خاک را در اغلب آن ها دیدم.
ظاهراً گاز اعصابی که در حلبچه استفاده شده بود، اول مغز را از کار می اندازد؛ لذا مرگ در آرامش رخ می دهد. در حالی که در این نوع گاز، تا آخرین لحظه ی جان دادن، مغز هوشیار است و ریه در اثر واکنش طبیعی خود پر از آب می شود و خفگی با ریه ی پر از آب خیلی دردناک است.
استقبال مردم حلبچه از ایرانیان وجود حقیر صدام را به خشم آورد و دستور استفاده از گاز اعصاب را داد و معلوم نیست با چه خصومتی دستور بمباران وسیع این روستا را داده است و از مرگ زجرآور آن ها لذت برده است.
برگه ی نهم: امروز با یک دختربچه در بیمارستان ساسان آشنا شدم. از سردشت آمده است. سه سال از پایان جنگ می گذرد و یک دختر بچه ی پنج ساله که به شدت دچار عارضه های شیمیایی است. از مادرش پرسیدم، گفت در حادثه ی هفتم تیرماه شصت و شش شیمیایی شده.

بعد توضیح داد آن روز صدام با 9 بمب خردل شهر مرزی سردشت را مورد حمله قرار داده که حدود صد نفر به شهادت رسیده اند و چند هزار نفر شیمیایی شدند.
یادم آمد حلبچه در اسفند همان سال مورد حمله ی شیمیایی قرار گرفت. گاز اعصاب همه ی مردم شهر حلبچه را در جا کشت و صحنه های دلخراشی به وجود آورد. به همین دلیل همه ی دنیا حلبچه را شناختند. اما چون سردشت یک شهر ایرانی بود و تبلیغ در مورد آن ممکن بود روحیه ی مردم را تضعیف کند، در سکوت ماند.
الآن چه باید کرد؟
دخترک، سرفه های شدیدی می کند. مادرش برای پزشک مشکلات اش را می شمارد. سرماخوردگی های پیاپی، سوزش چشم و بوی بد دهان؛ و شاید مشکلاتی که خودش هم نمی دانست.
مادرش می گفت سالی دو سه بار مجبور است برای درمان به تهران بیاید ولی دخترش هنوز جانباز شناخته نشده است. او می گفت مثل او صدها نفر در سردشت هستند و چون سردشت امکانات تخصصی ندارد مجبورند به ارومیه یا تهران یا شهرهای دیگر بروند. این دیگر یک مظلومیت مضاعف است.
برگه ی دهم: بنیاد می گوید تا درصد تعیین نشود، هیچ هزینه ی درمانی تعلق نمی گیرد. چند آزمایش ریه داده ام هزینه اش صد و بیست هزار تومان شده است. گفتند باید از بیمه بگیری. در سالن انتظار بیمه در نوبت نشسته، روزنامه می خواندم. ناخواسته حرف های دو خانم پشت سری را می شنیدم.
معلوم است اغلب حرف ها در مورد چیست؟
- مهناز رو هفته ی پیش تو هفت حوض دیدمش. یه خواستگار براش اومده شیمیاییه! گفتم نری زنش شی ها! اینها بچه دار نمیشن! خودش هم یک چیزهایی ...

صدایم کردند و بلند شدم. خانمی از پشت کیوسک شماره ی شناسنامه خواست. اولش نشنیدم چه می گوید سرم را جلوی پنجره ی شیشه ای بردم، بوی دهانم به او خورد با حالت چندش ناکی عقب رفت. برگه ها را گرفتم و به اتاقی وارد شدم. خانمی برگه ها را وارسی کرد و پرسید: حالش بده؟
لابد حدس زده بود کسی با چنین آزمایش هایی در این بعد از ظهر گرم تابستان باید زیر کولر خارجی اکسیژن ساز در حال استراحت باشد.
نخواستم بگویم خودم هستم.
گفتم: شیمیاییه! بدون این که سرش رو بلند کند گفت: آخ ای!! این ها می میرند همه شان، نه؟!
هفته ی گذشته تلویزیون فیلم تکراری یک جانباز شیمیایی را پخش می کرد که سرطان داشت. معلوم نبود چرا صورتش ورم شدید کرده بود. احتمالاً سیستم ایمنی بدنش از کار افتاده بود. اسمش محمدرضا شاهرخ بود. عاقبت هم شهید شد.
مجید می گفت هر وقت شبکه ی خبر این جانبازهای شیمیایی دم شهادت را با آن وضع رقت انگیز نشان می دهد دخترم می پره بغلم میگه: بابا تو هم اینطوری می شی؟
می گفت هر شب که اخبار تشییع جنازه ی یک شهید شیمیایی را نشان می دهد، تا چند روز خانواده ی من به هم می ریزد. با هر تماس تلفنی، منتظر یک خبر از من هستند. وقتی دخترم از مدرسه می آید با نگرانی سراغ من را می گیرد و می پرسد: بابا کو؟!...


اشاره: آنچه که می خوانید برگه هایی از دفتر خاطرات یک شهید شیمیایی است که در 6 قسمت دنباله دار تقسیم شده است.
قسمت اول...
مدتی است به صرافت افتاده ام خاطراتم را پاکسازی کنم. وقتی صفحات انبوه دفترچه ی خاطراتم را یک یکی ورق می زنم و خاطرات شیرین، تلخ، تکان دهنده و خاطره انگیز را مرور می کنم دلم می گیرد.حتما خاطرات شیرین و خنده دار هم آن قدر سینه ام را می فشارد که نه تنها بغض ام، که وجودم می خواهد بترکد.
به جای مقدمه
الآن ساعت چهار بعدازظهر چهارشنبه است و من که چهار روز از عملم گذشته باید چند روز دیگر این جا در بیمارستان شهر «هِمِر» آلمان بمانم تا قطعه ای را که برای نایم ساخته اند آزمایش کنند. می گویند با این لوله تنفس برای شیمیایی هایی مانند من آسان تر می شود.
مدتی است به صرافت افتاده ام خاطراتم را پاکسازی کنم و گویی زمان مناسبی پیش آمده. وقتی صفحات انبوه دفترچه ی خاطراتم را یکی یکی ورق می زنم و خاطرات شیرین، تلخ، تکان دهنده و خاطره انگیز را مرور می کنم، دلم می گیرد. حتی خاطرات شیرین و خنده دار هم آن قدر سینه ام را می فشارد که نه تنها بغضم، که وجودم می خواهد بترکد.
وجه مشترکی در اغلب خاطره ها وجود دارد.این که همگی حس های شخصی من هستند و فقط من می فهمم که چه نوشته ام. برای همین، امروز تصمیم گرفتم، همه را بسوزانم. اما قبل از سوزاندن یک کار دیگر باید انجام دهم، آن هم جداسازی است.
برخی از صفحات به من تعلق ندارند و من حق ندارم آن ها را بسوزانم. گویی من آن جا بوده ام تا ببینم و بشنوم و بنویسم، برای همه ی مردم. از امروز این صفحات را جدا می کنم تا ببینم سرنوشت آن چه می شود.
برگه ی اول: از روزی که خرمشهر آزاد شده، بمب های شیمیایی امان این شهر ویران را بریده است. به همراه برادر مسرور باید یک گروه خارجی را همراهی کنیم تا از خرمشهربازدید کنند. چند پیرمرد که می گویند پروفسور هستند به همراه چند عکاس اروپایی و یک عکاس ایرانی. اروپایی ها با دیدن من تعجب کردند. شاید انتظار نداشتند نوجوانی را در قد و قواره و شکل و شمایل من در لباس نظامی ببینند.
با این که خطر آلودگی شیمیایی در مناطقی که بازدید می کردیم، شدید نبود، اما همه ی گروه از ماسک بادگیر استفاده می کردند.
یکی از پیرمردها به نام پروفسور هندریکس که از بقیه سرزنده تر بود، سعی می کرد با من ارتباط برقرار کند. دست آخر هم یک خودکار به من هدیه داد. لابد فکر می کرد من با پدرم به پیک نیک آمده ام و این لباس را هم از سر شیطنت کودکانه به تن کرده ام.
پروفسور هندریکس به یکی از خبرنگاران می گفت، اگر یک سرباز ایرانی با تجهیزات کامل پدافند شیمیایی هنگام بمباران در خرمشهر می ماند، حتماً کشته می شد. زیرا این حجم مواد شیمیایی حتماً به پوست و ریه ی او نفوذ می کرد.
با خودم فکر می کنم آیا این اروپایی ها می توانند باعث شوند صدام از عواقب این کار بترسد.
دوست یاسر می گوید، این اروپایی های... از یک طرف مواد شیمیایی را به صدام می دهند و از یک سو می آیند بررسی کنند چقدر پدر ما را درآورده، تا بمب های شیمیایی را بهتر درست کنند.
ادامه مطلب را بخوانید.




