تبليغاتX
آفتاب پنهانی - تشرف به حضور مبارک امام زمان(عج) s
 

آفتاب پنهانی

دردودل منتظران آقا امام زمان(عج)



اَللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً


تشرف به حضور مبارک امام زمان(عج)
 تشرّف حاج على بغدادى
مرحوم نورى در نجم الثاقب قضيّه ى تشرّف حاج على بغدادى را مستنداً نقل مى كند كه ما در اينجا كلام خود حاج على بغدادى را بگونه اى كه در آن كتاب نقل كرده مى آوريم و البته مرحوم شيخ عباس قمى اين قضيّه را در كتاب مفاتيح الجنان كه معروف نزد شيعه است آورده است حاجى مذكور ـ ايّده اللّه ـ نقل كرد كه: « در ذمّه ى من هشتاد تومان مال امام ـ عليه السلام ـ (خمس) جمع شد. رفتم به نجف اشرف، بيست تومان از آن را دادم به جناب شيخ مرتضى انصارى ـ اعلى اللّه مقامه ـ و بيست تومان به جناب شيخ محمّد حسين مجتهد كاظمينى و بيست تومان به جناب شيخ محمّد حسن شروقى و باقى ماند در ذمّه ى من بيست تومان كه قصد داشتم در مراجعت بدهم به جناب شيخ محمّد حسن كاظمينى آل يس ـ ايّده اللّه ـ .
پس چون به بغداد بازگشتم، خوش داشتم كه دين خود را زودتر بپردازم. پس در روز پنجشنبه بود كه مشرّف شدم به زيارت كاظمين ـ عليهما السلام ـ و پس از آن رفتم خدمت جناب شيخ ـ سلمه اللّه ـ و قدرى از آن بيست تومان را دادم و باقى را وعده كردم كه بعد از فروش بعضى از اجناس به تدريج بر من حواله كنند كه به اهلش برسانم و تصميم بر مراجعت به بغداد گرفتم. جناب شيخ خواهش كرد بمانم. عذر آوردم كه بايد مزد عمله ى كارخانه كه دارم، بدهم; چون رسم چنين بود كه مزد هفته را در عصر پنجشنبه مى دادم; پس برگشتم.
چون ثلث از راه را تقريباً طى كردم، سيّد جليلى را ديدم كه از طرف بغداد رو به من مى آيد. چون نزديك شد، سلام كرد و دستهاى خود را براى مصافحه و معانقه گشود و فرمود: « اهلاً وسهلاً » و مرا در بغل گرفت و معانقه كرديم و هر دو يكديگر را بوسيديم; بر سر عمامه ى سبز روشنى داشت و بر رخسار مباركش خال سياه بزرگى بود.
ايستاد و فرمود: « حاجى على! خير است، به كجا مى روى؟ »
گفتم: « كاظمين ـ عليهما السلام ـ را زيارت كردم و بر مى گردم به بغداد. »
فرمود: « امشب شب جمعه است، برگرد! »
گفتم: « يا سيّدى! متمكن نيستم ».
فرمود: هستى! برگرد تا شهادت دهم براى تو كه از مواليان جدّ من اميرالمؤمنين ـ عليه السلام ـ و از مواليان مايى و شيخ شهادت دهد، زيرا كه خداى تعالى امر فرموده كه دو شاهد بگيريد ».
و اين اشاره بود به مطلبى كه در خاطر داشتم كه از جناب شيخ خواهش كنم نوشته اى به من دهد كه من از مواليان اهل بيتم ـ عليهم السلام ـ و آن را در كفن خود بگذارم.
پس گفتم: « تو چه مى دانى و چگونه شهادت مى دهى؟ »
فرمود: « كسى كه حق او را به او مى رسانند، چگونه آن رساننده را نمى شناسد؟ »
گفتم: « چه حق؟ »
فرمود: « آنكه رساندى به وكيل من. »
گفتم: « وكيل تو كيست؟ »
فرمود: « شيخ محمّد حسن. »
گفتم: « وكيل تو است؟ »
فرمود: « وكيل من است. »
حاجى بغدادى به جناب آقا سيّد محمّد گفته بود كه در خاطرم خطور كرد كه اين سيّد جليل مرا به اسم خواند با آنكه او را نمى شناسم. پس به خود گفتم: « شايد او مرا مى شناسد و من او را فراموش كردم ». باز در نفس خود گفتم كه: « اين سيّد از حق سادات از من چيزى مى خواهد و خوش دارم كه از مال امام ـ عليه السلام ـ چيزى به او برسانم. »
پس گفتم: « اى سيّد من! در نزد من از حق شما چيزى مانده بود; رجوع كردم در امر آن به جناب شيخ محمّد حسن براى آن كه ادا كنم حق شما ـ سادات ـ را به اذن او. »
پس در روى من تبسّمى كرد و فرمود: « آرى! رساندى بعضى از حق ما را به سوى وكلاى ما در نجف. »
پس گفتم: « آنچه ادا كردم، قبول شد؟ »
فرمود: « آرى! »
در خاطرم گذشت كه اين سيّد مى گويد بالنسبه به علماى اعلام: « وكلاى ما! » و اين در نظرم بزرگ آمد. پس گفتم: « علماء وكلايند در قبض حقوق سادات. » و مرا غفلت گرفت.
آنگاه فرمود: « برگرد و جدّم را زيارت كن! »
پس برگشتم و دست راست او در دست چپ من بود. چون به راه افتاديم، ديدم در طرف راست ما، نهر آب سفيدى جارى است و درختان ليمو و نارنج و انار و انگور و . .. همه پر از ميوه در يك وقت با آن كه موسم آنها نبود، بر سر ما سايه انداخته اند.
گفتم: « اين نهر و اين درختها چيست؟ »
فرمود: « هر كس از مواليان ما كه زيارت كند جدّ ما را و زيارت كند ما را، اينها با اوست. »
پس گفتم: « مى خواهم سؤالى كنم. »
فرمود: « سؤال كن! »
گفتم: « شيخ عبدالرزاق مرحوم، مردى بود مدرس. روزى نزد او رفتم، شنيدم كه مى گفت: كسى كه در طول عمر خود، روزها روزه باشد و شبها را به عبادت بسر برد و چهل حجّ و چهل عمره بجاى آرد و در ميان صفا و مروه بميرد و از مواليان اميرالمؤمنين ـ عليه السلام ـ نباشد، براى او چيزى نيست. »
فرمود: « آرى! واللّه! براى او چيزى نيست. »
پس از حال يكى از خويشان خود پرسيدم كه: « او از مواليان اميرالمؤمنين ـ عليه السلام ـ است؟ »
فرمود: « آرى! او و هر كه متعلق است به تو. »
پس گفتم: « سيّدنا! براى من مسأله اى است. »
فرمود: « بپرس! »
گفتم: « قرّاء تعزيه ى حسين ـ عليه السلام ـ مى خوانند كه سليمان اعمش، آمد نزد شخصى و از زيارت سيّد الشهداء ـ عليه السلام ـ پرسيد. گفت: بدعت است! پس در خواب ديد هودجى را ميان زمين و آسمان. پس سؤال كرد كه: كيست در آن هودج؟ گفتند به او: فاطمه زهراء و خديجه كبرى ـ عليهما السلام ـ . پس گفت: به كجا مى روند؟ گفتند: به زيارت حسين ـ عليه السلام ـ در امشب كه شب جمعه است. و ديد رقعه هاى را كه از هودج مى ريزد و در آن مكتوب است: « امان من النار لزوار الحسين ـ عليه السلام ـ في ليلة الجمعة أمان من النار يوم القيمة. » اين حديث صحيح است؟ »
فرمود: « آرى! راست و تمام است. »
گفتم: « سيّدنا! صحيح است كه مى گويند هر كس زيارت كند حسين ـ عليه السلام ـ را در شب جمعه، پس براى او امان است؟ »
فرمود: « آرى واللّه! » و اشك از چشمان مباركش جارى شد و گريست.
گفتم: « سيّدنا! مسألةٌ. »
فرمود: « بپرس! »
گفتم: « سال 1269 قمرى حضرت رضا ـ عليه السلام ـ را زيارت كرديم و در دروت يكى از عربهاى شروقيه را كه از باديه نشينان طرف شرقى نجف اشرفند، ملاقات كرديم و او را ضيافت كرديم و از او پرسيديم كه: چگونه است ولايت رضا ـ عليه السلام ـ . گفت: بهشت است. امروز پانزده روز است كه من از مال مولاى خود، حضرت رضا ـ عليه السلام ـ خورده ام! چه حد دارد منكر و نكير كه در قبر نزد من بيايند؟ گوشت و خون من از طعام مهمانخانه ى آن جناب روييده است. اين صحيح است على بن موسى الرضا ـ عليه السلام ـ مى آيد و او را از منكر و نكير خلاص مى كند؟ »
فرمود: « آرى واللّه! جدّ من ضامن است. »
گفتم: « سيّدنا! مسأله ى كوچكى است، مى خواهم بپرسم. »
فرمود: « بپرس! »
گفتم: « زيارت من از حضرت رضا مقبول است؟ »
فرمود: « قبول است ان شاء اللّه. »
گفتم: « سيّدنا! مسألةٌ. »
فرمود: « بسم اللّه! »
گفتم: « حاجى محمّد حسين بزاز باشى پسر مرحوم حاجى احمد بزاز باشى، زيارتش قبول است يا نه؟ » و او با من رفيق و شريك در مخارج بود در راه مشهد رضا ـ عليه السلام ـ .
فرمود: « عبد صالح زيارتش قبول است. »
گفتم: « سيّدنا! مسألةٌ. »
فرمود: « بسم اللّه. »
گفتم: « فلان كه از اهل بغداد و همسفر ما بود زيارتش قبول است؟ »
پس ساكت شد.
گفتم: « سيّدنا! مسألةٌ. »
فرمود: « بسم اللّه. »
گفتم: « اين كلمه را شنيدى يا نه؟ زيارت او قبول است يا نه؟ »
جواب نداد.
حاجى مذكور نقل كرد كه ايشان چند نفر بودند از اهل مترفين بغداد كه در بين سفر پيوسته به لهو و لعب مشغول بودند و آن شخص مادر خود را كشته بود.
پس رسيديم در راه به موضعى كه جاده عريض شده و دو طرف آن باغستانها و مقابل شهر كاظمين بود و قسمتى از آن جاده مال برخى از سادات بود كه حكومت آن را داخل جادّه كرده و اهل تقوا و ورع از ساكنان اين دو شهر هميشه از قدم نهادن در آن محدوده پرهيز مى نمودند. پس ديدم آن جناب در آن قطعه راه مى رود.
گفتم: « اى سيّد من! اين موضع مال بعضى از ايتام سادات است، تصرّف در آن روا نيست. »
فرمود: « اين موضع مال جدّ ما، اميرالمؤمنين ـ عليه السلام ـ و ذريه ى او و اولاد ماست، براى مواليان ماتصرّف در آن حلال ست. »
و نيز در آن حوالى باغى وجود داشت متعلق به حاجى ميرزا هادى از سرمايه داران عجم كه در بغداد ساكن بود. گفتم: « سيّدنا! راست است كه مى گويند زمين باغ حاجى ميرزا هادى، مال حضرت موسى بن جعفر ـ عليه السلام ـ است؟ »
فرمود: « چكار دارى به اين. » و از جواب دادن اجتناب نمود.
آنگاه به دوراهى رسيديم يكى راه سلطانى و ديگرى راه سادات; و آن جناب از راه سادات ادامه مسير داد.
عرض كردم: « بيا از اين راه، يعنى راه سلطانى، برويم. »
فرمود: « نه! از همين راه خود مى رويم. »
پس آمديم و چند قدمى نرفتيم كه خود را در صحن مقدس در نزد كفشدارى ديديم و هرگز با كوچه و بازارى برخورد نكرديم. پس داخل ايوان شديم و از طرف باب المراد ـ سمت شرقى و طرف پايين پا ـ و در رواق مطهر مكث نفرمود و اذن دخول نخواند و داخل شد و در در حرم ايستاد. پس فرمود: « زيارت بكن! »
گفتم: « من قارى نيستم! »
فرمود: « براى تو بخوانم؟ »
گفتم: « آرى! »
پس فرمود:
« ءَدخل يا اللّه! السلام عليك يا رسول اللّه! السلام عليك يا أميرالمؤمنين . . . » و همچنين سلام كردند بر هر يك از ائمه ـ عليهم السلام ـ تا رسيدند در سلام به حضرت عسكرى ـ عليه السلام ـ و فرمود: « السلام عليك يا أبا محمّد الحسن العسكري. »

آنگاه فرمود: « امام زمان خود را مى شناسى؟ »
گفتم: « چرا نمى شناسم؟! »
فرمود: « سلام كن بر امام زمان خود. »
پس گفتم
: « السلام عليك يا حجّة اللّه يا صاحب الزمان يا ابن الحسن. »

پس تبسّم نمود و فرمود: « عليك السلام ورحمة اللّه وبركاته. »
آنگاه داخل حرم مطهر شديم و ضريح مقدّس را چسبيديم و بوسيديم. سپس به من فرمود: « زيارت كن! »
گفتم: « من قارى نيستم ».
فرمود: « براى تو زيارت بخوانم؟ »
گفتم: « آرى! »
فرمود: « كدام زيارت را مى خواهى؟ »
گفتم: « هر زيارت كه افضل است، مرا به آن زيارت ده. »
فرمود: « زيارت امين اللّه افضل است. »
آنگاه مشغول شدند به خواندن و فرمود:
« السلام عليكما يا أميني اللّه في أرضه وحجّتيه على عباده . . . ».
چراغهاى حرم را در اين حال روشن كردند، شمعها را ديدم كه روشن است ليك حرم روشن و منور به نورى ديگر چون نور آفتاب است و شمعها مانند چراغى كه روز روشن كنند، پرتو مى دهند. مرا چنان غفلت گرفته بود كه هيچ ملتفت اين نشانه ها نمى شدم. چون از زيارت فارغ شد، از سمت پايين پا آمدند به پشت سر و در طرف شرقى ايستادند و فرمودند: « آيا زيارت مى كنى جدّم حسين ـ عليه السلام ـ را؟ »
گفتم: « آرى! زيارت مى كنم، شب جمعه است. »
پس زيارت وارث را خواندند و مؤذّنها از اذان مغرب فارغ شدند. به من فرمود: « نماز كن و ملحق شو به جماعت. »
پس تشريف آورد در مسجد پشت حرم مطهر كه نماز جماعت در آنجا منعقد بود و خود به انفراد در طرف راست امام جماعت محاذى او ايستاد و من داخل شدم در صف اول و برايم مكانى پيدا شد. چون فارغ شدم او را نديدم. از مسجد بيرون آمدم، در حرم تفحص كردم او را نديدم و قصد داشتم او را ملاقات كنم و چند قرانى به او بدهم و شب او را نگاه دارم كه مهمان باشد. آنگاه به خاطرم آمد: اين سيّد كى بود؟ يك يك نشانه ها و معجزات گذشته را ملتفت شدم، پيروى از فرمان او در راه بازگشت با وجود كار مهمى كه در بغداد داشتم و نيز خواندن مرا به اسم با آنكه او را نديده بودم و گفتن او: « مواليان ما » و اين كه « من شهادت مى دهم. » و « ديدن نهر جارى و درختان ميوه دار در غير فصل » و غير از اينها از آنچه گذشت كه سبب شد براى يقين من به اينكه او حضرت مهدى ـ عليه السلام ـ است. خصوص در فقره ى « اذن دخول » و پرسيدن از من، بعد از سلام بر حضرت عسكرى ـ عليه السلام ـ كه « امام زمان خود را مى شناسى؟ » چون گفتم: مى شناسم، فرمود: سلام كن. چون سلام كردم، تبسم كرد و جواب سلام داد.
پس آمدم در نزد كفشدار و از حال جنابش سؤال كردم. گفت: « بيرون رفت. » و پرسيد كه: « اين سيّد رفيق تو بود؟ »
گفتم: « بلى! » پس آمدم به خانه ى مهماندار خود و شب را به سر بردم. چون صبح شد، رفتم به نزد جناب شيخ محمّد حسن و آنچه ديده بودم نقل كردم. پس دست خود را بر دهان گذاشت و نهى نمود از اظهار اين قصّه وافشاى اين سرّ. فرمود: « خداوند تو را موفّق كند. »
پس آن را مخفى مى داشتم و به احدى اظهار ننمودم تا آنكه يك ماه از اين قضيه گذشت.
روزى در حرم مطهّر بودم، سيّد جليلى را ديدم كه آمد نزديك من و پرسيد كه: « چه ديدى؟ » اشاره كرد به قصّه ى آن روز.
گفتم: « چيزى نديدم. » باز اعاده كرد آن كلام را. به شدّت انكار كردم. پس از نظرم ناپديد شد و ديگر او را نديدم.  
| لینک ثابت | نوشته شده در  یکشنبه هجدهم آذر 1386;ساعت 16:27;  توسط منتظر آقا;