يوسف زهرااي رسول خدا و برگزيده آدميان ، آيا از آسمان در مورد پيوند من و علي خبري آمد ؟

آری دخترم ، روزی نشسته بودم . فرشته ای با بيست و چهار صورت داخل شد و گفت :

اي محمد ، خداي عزوجل مرا فرستاد تا نور را با نور تزويج كنم.

گفتم : چه كسی را با چه كسی ؟

گفت : فاطمه را با علی


پس از شنيدن خبر عقد شما در آسمان ، منتظر آمدن علي بودم تا در زمين هم عقدي آسماني و پاك بر پا كنيم ؛ تا اينكه علي نزد من آمد. سلام كرد و نشست ولي هيچ نگفت . سرش را به زير انداخت و ساكت ماند . به او گفتم : علي گويا براي خواسته اي نزد من آمده اي كه چنين عرق شرم بر چهره ات نشسته است ؟ حاجت خود را بگو و بدان كه پذيرفته مي شود ، پسر عمو .

عرق چونان قطره هاي شبنمي كه صبحگاهان بر گلبرگ هاي گل هاي بهاري مي نشيند ، بر پيشاني او مي درخشيد.

جنگاوري چنان شجاع كه در ميدان نبرد يكه تاز است ، چنين در معركه عشق و محبت ، آرام و بي صداست . مي توانست برايم رجز بخواند و بگويد كه پسر فاطمه دختر اسد است . همان ميهمان سه روزه خانه خدا و پسر ابوطالب ، پير راستين قريش . مي توانست از شب خوابيده در بسترم بگويد ، از سنگ هايي كه در طايف با سر و صورتش آشنا مي شدند و سرش را مي شكستند ، از بدر و برق شمشيرش و از ... .

آري مي توانست همه اينها را به رخ من بكشد ، اما او جوانمردتر از اين حرف ها بود با همان حالت وصف ناشدني گفت : اي پيامبر خدا ، پدر و مادرم فدايت باد . من در خانه ات بزرگ شدم و با مهر تو پرورش يافتم . نيكوتر از پدر و مادرم در تربيت من كوشيدي و از فيض وجودت هدايتم نمودي . اي پيامبر خدا ، سوگند به خداوند كه اندوخته دنيا و آخرت من تويي.

اي پيامبر خدا ، اكنون هنگام آن رسيده كه علي تشكيل خانواده دهد تا با همسرش انس گيرد. اگر مصلحت باشد و فاطمه را به عقد من در آوري سعادت بزرگي نصيب منن خواهد شد.

با گفتن اين سخنان ، گويي علي كوه احد را با آن قامت برافراشته ، از شانه خود برداشته بود ، آرام شد و بي قرارانه در انتظار پاسخ ماند.

من كه پيش از آمدنش از عقد آسماني شما خبر داشتم ، خرسند شدم اما او را گفتم كه قدري بنشيند تا پاسخ را از تو بشنويم . عزيز بابا ، قلب علي در سينه اش بي تابي مي كرد و اين را مي شد از انتظار مبهمي كه در پشت نگاهش خانه كرده بود ، فهميد. يادت هست دخترم آمدم نزد تو . صورتت مهتابي تر از هميشه و نوراني تر از هر روز بود. با احترام پيش پاي پدرت ايستادي و بعد هر دو نشستيم . روز خوبي بود آن روز ، اين حرف هايي كه من آن روز به تو زدم بايد يك مادر به دخترش بگويد. اين لحظات را زنان كه قهرمان عاطفه هستند خوب مي شناسند. مادرها بهتر مي دانند در دل دخترانشان چه مي گذرد . آنها خود ، اين لحظه ها را تجربه كرده اند و مي دانند از كجا آغاز كنند و به كجا ختم . اصلا ، زبان دخترك هايشان را مادران بهتر از پدرها مي دانند . آه آه ، اما خديجه سايه سنگين داغش و جاي خالي اش هميشه و در هر لحظه مرا مي سوزاند و مي گرياند. آن روز بغض پدرانه ام را در گلو پنهان كردم و گفتم:

دخترم ؛ فاطمه جان ، علي پسر ابوطالب به خواستگاري تو آمده . تو او را مي شناسي ، خوب هم مي شناسي . او خيلي مرد است و در تمامي آزمون ها سربلند بوده است . نيتش بر ما معلوم است ، شجاعتش را از ابتداي بعثت تا شب هجرت و در نبرد بدر ديده اي . او فقط يك عيب دارد و آن اين كه نسبت به خواستگاران پيشين تو فقير است . دخترم ، آيا اجازه مي دهي تو را به عقد او در آوردم ؟

ساكت ماندي و مثل هميشه با حيا و شرم ، تنها و تنها سكوتت را به پدر هديه كردي . مي دانستم كه اگر راضي نبودي حرفي مي زدي . هنوز از تو جدا نشده بودم تا خبر را به علي دهم كه زير لب گفتي :

فقر عيب نيست ، بابا .

سكوت زيبايي بين من و تو نقش بست . نمي داني در دل بابا چه خبر بود ، با ديدن روي تو و شنيدن نجواي نجيبانه ات . از جاي برخاستم و گفتم :

سكوت ، نشان رضايت اوست.

نمي دانم علي صدايم را شنيد يا نه ، اما اين را مي دانم كه اين سخن من پاسخي بود به آرزوهاي بزرگ علي ، آرزوي زندگي با سرور زنان هستي ، آرزوي زندگي با كسي كه هنگام تولدش فرشتگان به يكديگر تبريك گفتند و نوري از او در تمام مكه ساطع شد ، بهشت با نام تسنيم هديه خداوندي به اوست ؛ آرزوي زندگي با فاطمه من.

تو را ترك كردم و با چهره گشاده كه ترجمان پاسخي شادي آفرين بود ، نزد علي آمده و گفتم :

علي ، آيا چيزي براي ازدواج داري ؟

و او گفت : اي رسول خدا ، پدر و مادرم فدايت . هيچ چيز از تو پوشيده نيست . تمام ثروت علي يك شمشير است و زره و شتري كه با آن نخل هاي تشنه را سيراب مي كند.

آري فاطمه جان ، علي بود و شمشير و زره و شترش ، او به شمشيرش براي رودررويي با دشمنان اسلام نياز داشت و به شترش براي امرار معاش.

از اين رو گفتم زره اش را بفروشد و بهاي آن را نزد من آورد. علي زره را به چهارصد درهم نقره فروخت و به عنوان مهريه تو ، دختر بهشتي من در اختيار پدرت گذاشت . راستي اين را هم بگويم كه در آن عقد آسماني خداوند مهريه تو را يك چهارم دنيا ، بهشت و جهنم قرار داد كه دشمنان تو در جهنم جاي خواهند گرفت و دوستان و شيفتگان تو در بهشت . مهريه تو همان است كه در آسمان قرار دادند و مهريه زميني ات نشانه اي بود تا ديگران راه را گم نكنند دخترم .

پولي كه علي داد ، به سلمان ، بلال و ابوبكر دادم تا آنچه براي شروع يك زندگي پيامبر گونه نياز است ، تهيه كنند و صد و شصت درهم به عمار دادم تا براي تو دختر خوبم بهترين عطرها را تهيه كند.

مي بيني اين وسايل كه اكنون اتاق تو را پر كرده به دست اصحابم خريداري شد. پيراهنت كه هيچ ، آن را براي آخرت از پيش فرستادي ، همان را مي گويم كه آن شب به مسكين دادي.

به آخرين دقايق ديدار اين پدر و دختر فرصت چنداني نمانده است و براي لحظه اي فضاي اتاق در سكوتي زيبا و دوست داشتني مي ماند.

پدر نگاهي به چهره مهتابي دختر مي كند كه نور افشان است و زير لب جهيزيه فاطمه را مي شمارد . پيراهن هفت درهمي را كه پيش از آن شمرده بود و اكنون آرام مي گويد :

يك قطيفه مشكي ( رو انداز ) ، يك تخت از چوب و ليف خرما ، دو تشك با روكش كتان مصري ، حصير بافت هجر ، آسياي دستي ، چهار بالش ، مشك آب ، پياله چوبي ، ابريق ، ظرفي از پوست براي شير ، چند كوزه سفالين ، بازوبند نقره اي ، چند ظرف مس ، پرده اي مويين ، طشت بزرگ و ... .

چند روز پيش عقيل ، برادر بزرگ علي ، نزد من آمد و اجازه عروسي گرفت و زنان هم به دنبال او آمدند و سخن از عروسي تو و علي گفتند . مدتي بود كه شما عقد بوديد و اينك بايد زير يك سقف مي رفتيد و روي يك فرش مي نشستيد . من هم ، عزيز بابا ، جز خوشبختي تو و علي چيز ديگري نمي خواستم ، به علي گفتم : عروسي بدون مهماني نمي شود.

دست علي خالي بود و دلش پر از عشق و عاطفه ، فاطمه جان ، من تو را با دل علي معامله كردم كه بزرگترين سرمايه اوست. سعدبن معاذ خدا خيرش دهد شيفته مرام علي بود و گفت كه گوسفندي دارد . دسته اي از انصار هم چند صاع ذرت فراهم كردند و مردم مدينه را به مهماني و عروسي شما دو نور دعوت كرديم . مقداري هم كشك و روغن و خرما از بازار خريديم.

علي ، نو داماد آسماني من حياط خانه اش را با سنگريزه نرم فرش كرد و چوبي را بين دو طرف ديوار براي آويزان كردن لباس ها قرار داد.

پس از آن ، اتاق را با يك قطعه پوست گوسفند و يك پشتي كه از ليف و درخت خرما پر شده بود تزئين كرد. حضور تو دخترم ، در اين خانه محقر و باصفا و با اين اسباب و وسايل ساده و بي پيرايه گرما بخش زندگي علي بود و او به اميد بردن تو در آن خانه ، كار مي كرد.

تو كه نديدي ، عروس من ؛ مردم اما ديدند كه من ، خودم براي عروسي گوشت ها را تكه تكه كردم ، با همين دست هايي كه به سوي آسمان بلند مي كنم و يكايك امتم را دعا مي كنم . گوشت را پختم و با آرد و روغن و خرما ، غذاي عربي مخصوص ، حبيص ، تهيه كردم . خدا بركت زيادي به اين غذا داد مثل غذايي كه آن روز در مكه براي مهماني خويشاوندانم با علي درست كرديم و همه خوردند و سير شدند. شب عروسي ، همه مردم غذا خوردند و سير شدند و براي فقيران و درماندگان مدينه هم فرستاديم و ظرفي هم براي شما عروس و داماد عزيزم گذاشتيم.

بوي عود و كندر پيچيده بود در كوچه هاي مدينه و صداي هلهله و شادي مردم به گوش مي رسيد . خداوند به فرشتگان آسماني امر كرد تا بهشت را زينت دهند و براي عروسي تو و علي شادي كنند.

شهباء ، اسب تيزپاي من بود كه آن شب تو را بر آن سوار كردند و مردان محرم مثل حمزه اطراف مركب را گرفته و زنان پيشاپيش شما تكبير گويان و با خواندن شعرهايي كه در وصف تو بود در حركت بودند. مي داني دخترم ، من قطيفه اي بر شهباء انداختم و زمام آن را به دست سلمان دادم و او تو را به سوي خانه علي برد. تا اين مردم بدانند كه فاطمه من چقدر عزيز و محبوب است.

پيامبر آرام از جاي بر مي خيزد. نگاهي به آسمان مي اندازد و با فاطمه وداع كرده به سوي مسجد مي رود. غروب آفتاب چه زيباست ... فاطمه در خانه اش به نماز مي ايستد . قبله اش كعبه است و چشم به در خانه مي دوزد تا امروز براي دومين بار كوبه آن به صدا در آيد و آشنايي چونان رسول خدا پشت در انتظار كشد ؛ آشنايي كه فقط علي مي تواند باشد. عطر نان پخته شده در فضاي خانه مي پيچد و فاطمه ، معطرتر از هميشه گوش به آواها مي سپارد . اين صداي پاي علي است كه به گوش مي رسد وعطر حضورش به حضور پيامبر مي ماند كه جان را سرمست وجود خويش مي كند . صداي كوبه در مي آيد . فاطمه با اشتياقي بيش از پيش به استقبال علي ، قهرمان بدر مي رود.

در خانه گشوده مي شود و انعكاس نور چهره زهرا بر روي پيشاني علي نقش مي بندد ؛ نقش نور در نور ...

 

منبع : مجله خانواده سبز